حسن حسن زاده آملى

228

هزار و يك كلمه (فارسى)

غالب مباحث كه قدما در فلسفه طبيعى ذكر مىكردند از فلسفه خارج شد و علم مستقل گرديد و فقط جزئى از آن در فلسفه بحث مىشود . فصل چهارم علم النّفس انسان از قديم خود را بهترين موجودات مىداند ؛ اگرچه معتقد است كه اين همه كواكب پراكنده در آسمان براى او خلقت نشده و تمام سيارات مانند كرهء زمين اهلى دارد ، مع ذلك به واسطه ارتقاء قوهء عقليه و تفكّر خويش معتقد است كه خود بزرگترين موجودات است . گويند سقراط گفت : « اعرف نفسك » يعنى خود را بشناس . ديگرى گفته : « عجايب بسيار است و عجيب‌تر از همه انسان است . » علم نفس علمى است كه از انسان بحث مىكند ؛ نه از حيث جسم ، بلكه از قوهء عقل و فكر او . معلوم است كه بعضى روح انسان را مستقل از بدن مىدانند و مىگويند ممكن است بعد از مردن باقى باشد و بعضى ديگر مىگويند روح قوهء جسمانى است و به تحليل بدن ، فانى مىشود و از بين مىرود ؛ ليكن هر دو دسته منكر اين نيستند كه انسان قوائى دارد كه در ساير موجودات نيست ؛ مانند معرفت و فكر ، پس ناچار بحث از اين قوا مىنمايند . و حدود فكر و اينكه تا چه اندازه مىتوان به فكر اعتماد نمود ، و وظايف عقل كه به آن ادراك مىكنيم و حكم مىنماييم و خيال مىكنيم ، تماما موضوع بحث تمام فلاسفه است ؛ خواه معتقد به استقلال و تجرّد روح باشند و خواه نباشند . و نيز بحث مىكند كه اقسام ادراك چند است ؛ به حس يا غير حس ، و قوهء حافظه چگونه است كه چون محسوس از پيش نظر ما غايب شود باز خصوصيات آن در خاطر مىماند و اينكه انسان در ارادهء خودمختار است يا مجبور و خيال و وهم يعنى تصورات باطل از كدام منشأ است و رغبت و عاطفه چيست و لذّت و